نقطه ای مطلق،لق،لق
ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱٥ 

آنچه تنها من،تنها من،تنها من،تنها من،من،من،من، تنها من،انگار تنها،من می بینم.


کلمات کلیدی:
 
از سر اتفاق
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱۱ 

برای من انگار،همیشه در ساده ترین لباس ها وزیدن می گیرد

برای من انگار،درست زمانی که نا امید به خواب رفته ام

یا حتی زمانی که جهانم به پایان رسیده است

 

همیشه بی آنکه از من پرسیده باشد،

با آخرین قطار به سراغم می آید

می آید و پشت سرم در نقطه ای کور می نشیند و

چای سفارش می دهد

اینگونه در یک شب ساده،

 اتفاق غافلگیر می کند مرا!

 


کلمات کلیدی:
 
دختر بودن
ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۸ 

گاهی از مرگ حرف های درونم به گریه می افتم.

از کلمات حرام زاده ای که هیچ گاه فرصت تولد نمی یابند.

از جنگی که درونم رخ می دهد. از کشتارهای بی رحمانه و مرگ دسته جمعی افکارم.

و از پوست صاف و وسوسه کننده ای که با زیرکی تمام به روی این همه کشیده شده است.

اکنون قلبم در تاریکی می تپد و مغزم در میان سایه ها به خیالپردازی مشغول است.


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٤ 

باد جنوب می وزد

و مرا ازدرون خالی می کند

زندگی بی تقدیر

زندگی بی آهنگ


کلمات کلیدی:
 
زمزمه ای از یک احساس
ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۳۱ 

مرا نمی فهمی٬

او را نیز.

شاید شباهت میان من و او در گفتن احساسات بی ارزش است٬ در گفتن کشمکش های مبهم و درونی.

چیزی در من است که دوستش داری.نمی دانم٬شاید همین شباهت کوچک میان من و او.

 و لذت می بری از شنیدن حرف هایم٬

چونان گوش سپردنت به ترانه هایی مبهم٬از سرزمین های ناشناخته.


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٢ 

چرا یه کلیت خوب نمی تونه بقدر کافی دلگرمم کنه؟

 چرا این همه بدبینم؟

 چرا کوچکترین حرف ها یا نگاه ها هنوز هم آزارم می ده؟

چقدر بهم حق می دی؟

چقدر؟

 


کلمات کلیدی:
 
میلیاردها سلول تنها!
ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٠ 

برمی خیزم!

داد می زنم!

با دست هایم به صورتم می کوبم!

تو سعی می کنی آرامم کنی،مرا در آغوش می گیری.  من گریه می کنم.

تو سخت تر در آغوشم می گیری...چیزی از غمم کم نمی شود.

آه!این پوست،این پوست لعنتی که مارا از هم جدا کرده است،درونم را به سرزمینی از غم های تبعید شده مبدل کرده است.


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٦ 

تیکا!
آخرین آوازت را بر بلندترین شاخه بخوان
و آن گاه
سینه ات را
 برای اتفاق بزرگی
که با فشار ساده ی یک انگشت می افتد آماده کن

پاییز
زودتر از همیشه فرا رسیده است
و شمار شکارچیان
از ما که فرصت کوچ را از دست داده ایم
بیشتر است

زهرا حیدری


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۳ 
خسته ام از خودم.
کلمات کلیدی:
 
من ،تنهایی ، سکوت و خوابگاه
ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱ 

تنهایی یکی دیگر را از من بیرون کشیده است.
کسی با دست هایم می نویسد و با پاهایم به خرید می رود.
به جای من به دوستانم لبخند می زند
کسی شب ها با صدای گریه ام روی تخت جابه جا می شود
و صبح ها بی صدا و نگران لباس می پوشد،کیفم را برمی دارد و به سر کلاس هایم می رود

تنهایی کسی دیگر را از من بیرون کشیده است
کسی که مرا می فهمد
و زمانی که به خواب می روم
به آرامی کنارم می نشیند

و می خواند دست نوشته هایم را.


کلمات کلیدی: